تبليغاتX
مهسا كوچولو
     
 

مهسا كوچولو

 

اين منم :يه دختر كوچولو با يه قلب بزرگ !

 

پيوند روزانه

 
 

     
 

 
 

      بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir                  بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir                     بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 

 


|

 
     
 

خطا کردم.......

 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم  

 

         تمام شب برای با طروات ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

          پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

         تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم

                  

       و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

                               

      دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

 

    و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 

           همین بود آخــــــــــــــرین حرفت....

 

     و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بر روی اشکی

 

     از جنس غروب و ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 

     نمیـــــدانم چــــرا رفتــــــــــــــــــی!!؟؟؟؟

 

نمیدانم چــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟

 

 شاید خطا کردم...

 

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

 

نمیدانم کجــــــــــــــا؟؟؟؟

 

تا کـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

برای چــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ولی رفــــــــــــــــــــــتی...

 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت،تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد

 

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو هزار بار در هر لحظه خواهم مـــــــــــــرد

 

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

 

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 

و من با اینکه میدانم تو هرگـــــــــــز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

 

هنوز آشفته چشمان تـــــوام...

 

برگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد...!!

 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد...

 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

 

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم..

 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

 

و من در اوج پاییزترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 

نمیدانم چــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟

 

شاید به رسم عادت پروانگی باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

 

دعـــــــــــــــــــــــــــــــا کردم

 

 

 


|

 
     
 

سر درون

 

بعضی وقتا احساس می کنی ، دوست داری یه آدم دیگه باشی ، از اونی که هستی راضی به نظر نمیای ، دلت میخواد کمک کنی ، دست یکی و بگیری ، یه راهی و به یکی نشون بدی ، گرهی و باز کنی ، دلی رو شاد کنی و خلاصه صدها صفت خوب رو از خودت بروز بدی اما راهشو پیدا نمی کنی !

اینکه احساس کنی حتماْ برای کمک کردن یک دست خالی باید جلوت دراز بشه حس اشتباهیه ، اینکه فکر کنی من به فلان خیریه کمک می کنم پس خیّرم فکر خومیه ، اینکه خوشحال باشی سال یه بار زیارت خونه خدا میرم پس با سعادتم حال نا خوشیه ، گرچه فکر می کنم انجام همه این کارا به جای خودش امر واجب و لازمیه !

چند سال پیش ، عصر یه روز سرد و برفی بهمن وقتی در مغازه یکی از دوستا بودم کار عجیبی رو دیدم که هیچ وقت خاطره ش از یادم نمیره ! اون دوستی که وضع مالیه خیلی خوبی هم داره منو صدا زد و گفت : فلانی ، میخوام نماز بخونم و برم یه کاری رو انجام بدم به این نیّت که خدا هیچ وقت منو به شّر آدم زبون نفهم توی این دنیا گرفتار نکنه ! بعدشم رفت و یکی رو که صبح به خاطر چک برگشتی گرفتارش کرده بود رضایت داد و از بند خلاصش کرد !

تو راه برگشت ازش پرسیدم معنی این کار چیه ؟ چرا صبح اونطوری و عصر اینطوری ؟ گفت فلانی : انگاری از صبح یکی دائم داره بهم میگه الان وقت معامله با خداست ! منم بهتر از این ندیدم که ازش بخوام برای همیشه منو از شرّ  آدم زبون نفهم رها کنه !

درک این حرف در اون سن جوونی یه کم برام مشکل بود اما امروز احساس می کنم برای خوب بودن و خوب شدن نه هیچ وقت دیره و نه هیچ زمان زود ، فقط باید بخوای از خدا که راهشو نشونت بده ، همین!


|

 
     
 

ثروت جاودانه

 

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچكش را به يك ده برد , تا به او نشان دهد , مردمي که در آنجا زندگي مي کنند , چقدر فقير هستند . آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه بازگشت و در پايان سفر , مرد از پسرش پرسيد : 

نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟   پسر پاسخ داد : عالي بود پدر

پدر پرسيد : آيا به زندگي آنها توجه کردي ؟ پسر پاسخ داد : فكر مي کنم

پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ 

 پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : فهميدم که ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا , ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند , حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست . در پايان حر فهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود , پسر اضافه کرد : متشكرم پدر که به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم ...


|

 
     
 

 

casual_48casual_44


|

 
     
 

 
 نميدونم چرا ! ولي از وبلاگ ديگرون كپي كردم .

دستمال کاغذی به اشک گفت :
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی ؟
اشک گفت :
ازدواج اشک و دستمال کاغذی !
تو چقد ساده ای
خوش خیالی کاغذی !
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی وتکه ای زباله می شوی
پس برو بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش !

دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کردو گریه کردو گریه کرد
در تن سفیدو نازشکش دوید
خون درد

آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل دیگران نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت
چون که درمیان قلب خود
دانه های اشک داشت ..


|

 
     
 

 
Image and video hosting by TinyPi

|

 
     
 

یه اتفاق جالب...!!

 
یه اتفاق جالب...!!

امروزم مثل روزای دیگه عادی بود.صبح زود از خواب پاشدم و از خونه زدم بیرون.طبق معمول صبح خیلی زود!با یه تفاوت که خیلی بی حوصله بودم.

توی ذهنم فکر میکردم امروز میتونه بدترین روز دنیا باشه!!

امروز ممکنه چه شود!یه اتفاق کافی بود واسه یه روز رویایی....

یه بچه گنجشک ناز و خیلی کوچولو.تنهای تنها!رفتم بهش نزدیک شم.حالا اون دیگه تنها نبود..

نه واسه اینکه من باهاش باشم.نه!من حتی بهش نزدیکم نشدم!!!آره اون باباش بود.حتی نذاشت بهش نزدیکم شم.....

ممکنه این اتفاق واسه بعضی ها معمولی باشه... 

ولی واسه چی ما آدما که این همه ادعا داریم نباید مثل اون گنجشک به فکر هم باشیم؟!!

اون بچه گنجشک داشت آموزش میدید که دیگه بتونه مستقل باشه...

ولی چرا ما آدما به هم کمک نمیکنیم و حتی وقتی تصمیم میگیریم مستقل شیم میگن گور بابات...؟!

                  


|

 
     
 

كارت عروسي (شما هم دعوتين )

 
                               بنام نخلبند باغ هستي

عروس :ديروز كه رفته بود گل بچينه گرفته بودنش ، الان تو زندانه

داماد: معلوم نيس كجاس گور به گور شده

الهه عشق به انسانها آموخت كه عاشقانه زندگي كنند و با پيوند هميشه پايداري كه سوگندش را در قلبهايشان جاودانه كرده اند به هم در آميزند و يكي شوند چه شادمانه است تكرار فرياد گونه اين سوگند. حالا تو چرا اينقدر جو گير شدي ، عربده ميكشي؟ خجالت بكش !  

 پذيرايي  :  28 / 6/ 1387شب از ساعت 6 تا 5 صبح فرداش   به صرف شيريني و شام (كله پاچه نميدهيم بيخود دل خودتان را ليف نزنيد )

نشاني :سراب قنبر يه جاي باصفا حال كنين ها ! شامم ميريم باشگاه و تاب سوار ي و ...حالي به حولي!به نوبت، تو صف ها وگرنه نميذارم شام بخورين !

شام : پيتزا از متري ميگيرم توباشگاه ميخوريم !!!هه  هه هه

نوشابه : آب شنگولي   

آخر شب :بچه با حالا سوئيچ پارتي (لطفا اكس هايتان را با خود بياوريد )، پيرپاتلا چايخونه سنتي

نزديك صبح : ديگه گير سه پيچ ندين به موزيسين كه : دوباره ، دوباره پاشين برين گم ورين حال ننننننننننريم !

 

    از حضور شما متشكريم . كادو يادتان نرود، ديدن نميگيريم !


|

 
     
 

چه زود...دير شد!!!

 
چه زود پيله هايمان از هم گسست و پروانه شديم و در آسمان آبي به پرواز در آمديم !

چه زود غنچه هاي نشكفته ي قلب هايمان را با دستهاي خود باز كرديم و پژمرده شديم !

آه ، زود بود وقتي كه هنوز آرزوهايمان به ده نرسيده زير كفش هاي بيرحم روزگار له شدند !

و هنوز هم زود بود براي دير شدن وقتي كه برج هاي بلند كين و نفرت بين خانه هاي آجريمان فاصله انداختند ! 


|

 
     
 

 
Image and video hosting by TinyPic

|

 
     
 

شادی های یک غم!!!

 
هوا بد جوری طوفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند.هر دو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خونه میلرزیدند.پسرک پرسید:"ببخشین خانم!شما کاغذ باطله دارین؟" کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمونم درست و حسابی نبود و نمی تونستم به آنها کمک کنم.خواستم یه جوری از سر خودم بازشون کنم که چشمم به پای کوچییک اونا افتاد که توی دمپایی های کوچیکشون قرمز شده بود.

گفتم :"بییاین تو یه فنجون شیر کاکائوی گرم واستون درست کنم."

اونها رو داخل آشپزخونه بردم و کنار بخاری نشوندم تا پاهاشونو گرم کنن.بعد یه فنجون شیر کاکائو و کمی نون و مربا بهشون دادم و مشغول کار خودم شدم.زیر چشمی دیدم دختر کوچولو فنجون خالی را دستش گرفت و خیره به اون نگاه کرد.

بعد پرسید:"ببخشین خانوم!شما پولدارین؟"

منم آهی کشیدم و نگاهی به روکش نخ نمای مبلامون انداختم و گفتم:"ما اوه ...... نه!"

دختر کوچولو فنجون را با احتیاط روی نعلبکی آن گذاشت و گفت:"آخه رنگ فنجون و نعلبکیش به هم میخوره."

.

.

.

.

اونها در حالی که بسته های کاغذی جلوی صورتشون گرفته بودن تا بارون به صورتشون شلاق نزنه رفتند.فنجونای سفالی آبی رنگ را برداشتم و واسه اولین بار در عمرم به رنگ اونا دقت کردم!بعد سیب زمینی هارو داخل آبگوشت ریختم و بهم زدم.

سیب زمینی ،آبگوشت ،سقفی بالای سرم ،همسرم ،یه شغل خوب و دایمی ،همه ی اینها به هم میومدن.صندلی هارو از جلوی بخاری برداشتم و سر جاشون گذاشتم و اتاق رو مرتب کردم.لکه های کوچک دمپایی رو از کنار بخاری پاک نکردم.

می خواهم همیشه اونها رو همون جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نره چه آدم ثروتمندی هستم...


|

 
     
 

 

سلام دوستاي گل . خوبين ؟ ممنون بابت نظراتتون

امروز مي خوايم يه متني بزاريم و شما اونو بخونين و بگين نظرتون راجبش چيه ؟ آيا اين متن حقيقت داره و كسي تا به حال همچين كاري كرده و نتيجه ديده ؟

 

 

وقتي چيزي را تعقيب مي كني ، بدان معناست كه آن چيز دارد از تو دور مي شود. پس چگونه انتظار داري به چيزي برسي كه دائم دارد ا ز تو مي گريزد!؟

دوستان ما از چند تا از دوستان همچين جمله اي رو شنيديم كه مي گن : وقتي از كسي دور بشي و زياد در دسترس شخصي نباشي اون شخص توجهش نسبت به ما بيشتر  مي شود ؟ نظر شما چيه؟


|

 
     
 

صندلي شكسته

 
يك صندلي شكسته و فراموش شده گوشه باغي افتاده بود . هر روز گنجشكي روي دسته صندلي مي نشست و جيك جيك آواز ميخواند . آبي در جوي باريكي از كنار صندلي ميگذشت و قل قل ميكرد . نسيمي مي آمد و در گوش علف ها و گل ها پچ پچ ميكرد . گاهي بادي بود و با هوهويش صندلي را بيدار ميكرد . باور كنيد ، روزي از پايه هاي صندلي يك برگ سبز روييد . Image and video hosting by TinyPic

|

 
     
 

 
 

Image and video hosting by TinyPic

قطره هاي اشكت را به خنكاي نسيم صبحگاهي  بسپار تا در ميان خاطرات خود نگه دارند و آنها را جايي ديگر در درياچه اي از قطرات اشك مردمان دل شكسته بريزند تا دريايي شود از اشك هاي من و تو !


|

 
     
 

 

كمتر دوستم بدار اما براي هميشه ! عشقی که گرم و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود،من سرمای تو را نمیخواهم وجود يخ زده ات را به ديگري بسپار ضعف و گستاخي ات را نيز ! عشقي كه دير بپايد شتابي ندارد گويي به اندازه ي تمام عمر وقت دارد .مرا كمي دوست بدار ولي براي هميشه . شايد اگر بيش دوست بداري حس تو صادقانه نباشد . كمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به انتها نرسد . من به كم هم قانعم Image and video hosting by TinyPic

|

 
     
 

 

.

+

=

                          

 

 

 

 

 

 

Created By javacity.blogfa.com


|

 
     
 

 
زير رگبار مصيبت ، با طلوع ماه تنها سايه ي خوشبختي بودي كه روي ديوار قلبم افتادي . از من دور نشو ! سايه ات از قلبم روي قلب ديگري مي افتد . اما نه ، برو چون اين ماه است كه به رويم لبخند ميزند سايه ي تو چكاره است؟

....

دلم به حال قطره باراني ميسوزد كه چه عاجزانه بعد از يك سقوط ناگاه به شيشه ي سخت و دل سنگ پنجره مي چسبد و تمنا ميكند كه مرا به خانه ات راه بده . اما در آخر دستانش از فرط خستگي رها مي شوند و به زمين مي ريزد .

كدوم بهتر بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟


|

 
     
 

به خاطر تو

 
پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. ;پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

|

 
     
 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

بیا ، بفرما ، داشته باش . هی بهت میگم آپ کن ، آپ کن . مگه آپ میکنی ؟! . همینمون مونده بود که بیان بهمون فهش هم بدن که چرا آپ نمیکنی ؟. نه ، نه آخه شما بگین منه بدبخت با این همه کار چطوری میتونم دم به دم آپ کنم ؟ . نه بابا انقدرا هم که فکر کردی کار ندارم . فقط . خوب فقط تو این هفته 2568 صفحه کتاب خوندم ، الان مغزم تیلیت شده ، به همین دلیله که نه آن میشم ، نه آپ میکنم . البته و صد البته و 2568 البته که افکارم هم مشغوله حسااااااااااااااااابی . چی بگم ؟. از کجا شروع کنم ؟. خوب بهتره از اون اول اول اول شروع کنم همون اول که همش مخم  تلیت شده بود از بس با خودم جلسه گذاشتم و به این نتیجه رسیدم که نخیییییییر به ما نیومده 20 شیم یاحداقل80/19 . اما مثل اینکه دست تقدیرو البته شانس بی نهایت من   چیز دیگه ای میگفت که وقتی کارناممو بعد از (شاید باورتون نشه ) بعد از هزاااااااااار و یک حلالیت طلبی به دستمون دادن برق از سرمون پرید ، رفت غیر مجاز ( به صورت انشعابی ) رو دیوار خونه همسایمون نشست نااااااااااااااااجور. به حالت سه فاز نه نه شایدم پنج ، شیش فاز . خوب حالا بیخی شو مهسا خانوم ،سرشونو درد نیار بالاخره بهشون بگو چند شدی دیگه!!!! خیلی خوب ، خیلی خوب تسلیم شدیم آه اینم معدل90/19  فقط ده صدم نا قابل میخواست  تا بشه 20 دیگه ، چیزی نمونده بود ولی خوب اکشالی نداره تقصیر خودت بود که ترم اول درس نخوندی و شدی 70/19 خوب در عوض ترم دوم شدی98/19 . خوب دیگه حالا بریم سر اصل مطلب خنده، ها !!! هی من بگم هی شما بخندین ! جونم براتون بگه ننه دیشب ساعت ... راستش هرچی به این دوگوله فشار می آرم یادم نمیاد ساعت چند بود که برق رفت . آره دیگه برق رفت و وووووووووووو ما هم نشستیم چنباتمه زنون تو تاریکی ! ازززز قضااااااا آبجی مریم هم که با یه شمع رفت تو دستشویی وووو جیغش دراومد که چی ی ی ی ی؟ بله فهمیدم که آبجی یه سوسک سیاه پا دراز دیده که این بیچاره هم  مثل اینکه با منزل قصد چند هفته اقامت در هتل دستشویی داشتن ! خلااااااااااااصه ما هم که جوانمرد و دلیر  و یه پا شوالیه ایم برای خودمون . با دو دست از پهلو آویزون و با مدرنترین سلاح ممکن  ( دمپایی) رفتیم به نبرد با آقا سوسکه ! حالا من بدو ، سوسکه بدو ، عجب هیکلی هم داشت لامسب . وقتی کشتمش ( شاید باورتون نشه ) صدای خرد شدن پاش هم  اومد .  چق  ! . حالا تو این گیر و دار نبرد من با سوسکه آبجی مریم که دست وردار نبود ! رفته بود با اون قد بلندش ایستاده بود رو مبل و جیغ میکشید که زود باش بکشش . گفتم آبجی مریم یه سوسک به این کوچیکی که ترس نداره  . اما تو کتش نمیرفت که نمیرفت !

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

   


|

 
     
 

 

 

Image and video hosting by TinyPic

|

 
     
 

 

 همسایه ی بال، آقای لولایی

همیشه دوست داشت آدم قد بلندی بشود مثل همسایه ی بالایی آقای لولایی . صدو بیست بود ،صدو هشتاد بشود درست مثل همسایه ی  بالایی آقای لولایی . یک میله ی بارفیکس خرید و از سقف آویزان کرد. هفته ی اول یک سانت قد کشید،هفته ی دوم دو سانت ،هفته سوم سه سانت و.. البته به کوری چشم همسایه ی بالایی آقای لولایی. تازه برای رشد بیشتر به  پای خودش هم کود میریخت؛کودشیمیایی ! دور از چشم رقیب ،یعنی همسا یه ی بالایی آقای لولایی .هفته ی پنجاهم ناگهان سقف پایین آمد . سقف همسایه ی بالایی آقای لولایی وجلوی چشم ها چهره ی آشنایی دید ،کسی که عصبانی بود و با سر و روی خاکی زل زده بود به او . او کسی نبود جز: همسایه ی بالایی آقای لولایی


|

 
     
 

برگرفته

 


 پدر   در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت
خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.
يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :"پدر".
 با بدترين پيش داوري‌هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه
رو خوند :
پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي‌نويسم.
من مجبور بودم با همسرجديدم فرار کنم...
چون مي‌خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با سارا پيدا کردم، او واقعاً معرکه است.
اما مي‌دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت...
به خاطر تيزبيني‌هاش، خالکوبي‌هاش، لباس‌هاي تنگ موتور سواريش و
به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره (تقريبا8 سال).
پدرهمسرمن حامله است. سارا به من گفت ما مي‌تونيم شاد و خوشبخت
بشيم.
اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.
ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.
سارا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي
صدمه نمي‌زنه.
ما اون رو براي خودمون مي‌کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي
که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائين‌ها و اکستازي‌هايي که مي‌خوايم.
در ضمن، دعا مي‌کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و سارا
بهتر بشه. اون لياقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي‌گرديم...
اونوقت تو مي‌توني نوه‌هاي زيادت رو ببيني.
با عشق...
پسرت.
 پاورقي :
پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست...
من  توي خونه دوستم هستم.
فقط مي ‌خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست
نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.
دوستت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن.


|

 
     
 

پسری که بلد بود بشمارد

 

آن پسری که اسمش را به من نگفت ،نگفت چه رنگی را دوست دارد و چه شعری را از حفظ است ،ده تا انگشت داشت و از همین انگشت ها بود که شمردن را شروع شروع کرد .

 اول همه چیز دوتا بود . مامان و بابا دوتا بودن . شب و روز دوتا بودن،همه رو دو تا دوست داشت وبه همه دوتا بوس میداد .

 اما کمکم فهمید که سه ای هم وجود داره . اولین سه ی دنیا خودش بود . یک روز دیگر پیش آمد که توانست تمام انگشت هایش را بشمارد .

چهارها ، پنجها ، ششها و..و وقتی انگشتانش همه تا ده شمرده شدند ،از خوشحالی فریاد زد که :-  که حالا میتوانم همه ی دنیا را بشمارم ! .

 او توی خیابان ،دکمه های مردم را میشمرد ،بچه ها را میشمرد ، جیب لبلسهایشان را میشمرد و پول خرد های توی جیبهاشان را . توی خانه ،سوراخهای کفش کتانی خودش را میشمرد ، راه راههای پیژامه ی بابا را ، گل گلهای دامن مامان را ، قاشقها و چنگالها را و هسته های گیلاس توی پیش دستی میهمانها را . سر انجام روزی رسید که آن پسر ، پسری که اسمش را به من نگفت و نگفت چه عددی را دوست دارد و بیشتر از همه ، دوست دارد چه چیزی را بشمارد ، به چیزی رسید که از ده بیشتر بود و نتوانست آن را بشمارد . آن وقت بود که جمع زدن را یاد گرفت و آن قدر همه چیز را باهم جمع زد که به عددهایی مثل صد ، دویست و سیصد رسید .

 البته ، شمردن آدمها ، ماشین ها و خانه ها که از این هم بیشتر بود ند ، او را مجبور کرد که ضرب را هم یاد بگیرد . با این ضربها بود که فهمید از اول عمرش تا آنوقت چه عدد بزرگی از روزها ، ساعتها و دقیقه ها به دست می آیند و چه عدد بزرگ تری در پیش رو دارد . او خیلی ترسید ، وقتی فهمید که عدد خوابها ، رویا ها و حرف زدن های بی خودیش هم عدد بزرگی است . وحشتناک بود . آدمها آنقدر زیاد بودند که میتوانستند عددهای بزرگ او را بدزدند .

مامان و بابایش هم که برایش هیچ کاری نمیتوانستند بکنند . آنها دو تا نقطه بیشتر نبودند. پسری که هیچ وقت اسمش را به من نگفت و نگفت که بیشتر از چه چیز میترسد ، آن وقت بود که تصمیم گرفت به بزرگترین عدد دنیا برسد . او سالهای سال فکر کرد و راه حلهای تازه به دست آورد و آخر سر به آرزوهایش رسید . کار آسانی نبود ، چون برای رسیدن به آن عدد یاد گرفت که چطور بعضی چیزها را از خودش و عددش کم کند. اول از همه ، مامان و بابایش را کم کرد .

 بعد تعداد زیادی ساعت و دقیقه را که صرف این جمع شده بود ، از عمرش کم کرد و بعد ، یک عالم نیرو و انرژی را ، هم چنین عدد علاقه های کوچکش را به چیزهای کوچک . به این ترتیب ، خودش ماند و یک عدد خیلی بزرگ ، بزرگترین عدد دنیا ! حالا فقط کافی بود بین خودش و آن عدد به علاوه بگذارد . اما پسری که هیچ وقت اسمش را به من نگفت و نگفت چرا آنقدر پسر عجیبی است ، بعد از یک مکث طولانی ، به جای به علاوه ، بین خودش و آن عدد منها گذاشت .

او اینگونه ، ماجرایش را تمام کرد


|

 
     
 

یه زنگ با بروبچ(با یه زیادی تغییرات اشعار)

 

بچه ها دستا بالا تا من بگم

یکی یکی کدومتون شعر بخونین

 مهسا خانوم اجازه؟  

مبسر ما درازه

حالا که